یک بغض پر از حادثه رسوا شده است
آسمان از دل خود اشک به من میبارد
من ماندمو قلب من که تنها شده است
اقیانوسی بزرگ باشی یا برکه ای کوچک مهم نیست
زلال باشی دریا در تو پیداست
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
ما آمده بودیم که دلتنگ بمیریم
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
یک روز نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا هر وقت من میسوزم تو آب میشی ؟
نخ جواب داد: مگه میشه کسی که تو دلمه بسوزه ولی من اشک نریزم !
فعلا تا بعدا
آدمک اخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
بازی کاغذی ماست بخند
آدمک مست نشوی گریه کنی
کل دنیا یه سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند